شاید داستان قورباغه و چاله برای شما تکراری باشد, بهتر است ان درا دوباره بخوانیم و به ان خوب فکر کنید…
روزی دوازده قورباغه از کنار برکه ای می گذشتند. ناگهان شش تا قورباغه ها به درون چاله ای عمیق افتادند. بلافاصله صدای خنده های بلند قورباغه ها از بالای چاله به گوش رسید: "کارتون تمومه :هیچکس نمی تونه کمکتون کنه :مجبورید تا اخر عمرتون همونجا بمونید: بیخودی تلاش نکنید:بی فایدست…"و غورباغه های درون چاله تحت فشار حرفها و خنده ها و مسخره کردنهای دوستانشان از بالا مدام سردتر شدند و انگیزه شان برای ازادی ارام ارام رنگ باخت. دست از تلاش برداشتند و سعی خود را بیهوده دیدند.
اما در میان انها قورباغه ای بود که هنوز پافشاری می کرد. با جهش های بلند هنوز سعی داشت از چاله بیرون آید.کم کم دوستان داخل چاله هم شروع به خندیدن به او کردند.
دست بردار،تو هم مثل مایی،ما نتونستیم،تو هم نمی تونی، بیخودی خودتا خسته نکن…"تا اینکه قورباغه بالاخره با استمرار و با جهشی بلند از چاله بیرون پرید و ازاد شد.
این لحظه ای بود که تمام دوستانش از بالا و پایین شروع به تشویق او نمودند.همه عمل او را تآیید نموده و به وجودش افتخار میکردند اما قورباغه بدون هیچگونه واکنشی ، راه خود را گرفت و رفت… می دانید چرا؟؟؟!
آن قورباغه «کَر» بود و هیچ نمی شنید، به جز ندای قلبش و اندیشدن به آزادی. و حالا من و تو…
(درود بر طالب علم و خرد)